ماکارونی
امروز
میمیرم برات.......
نمي دونستي....نمي دونستي ميمرم بي تو! بدون چشات.....
رفتي از بَرم، تو مي دونستي كه دلم بسته به سازِ صدات
آرزومه كه نميدونستي كه من ميميرم برات! ميميرم برات !
عاشقم هنوز... نميخواستي كه بموني و بسوزي به سازِ دلم
گفتي من ميرم...تو ميخواستي بري تا فرداها..آره خوشگلم
برو راهي نيس تا فرداها،حتي تا دلم
سفرت بخير...اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور
برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور
سفرت به خیر....برو گر شکستی ز من ,میتونی دوباره بساز
از دلی شکسته,نا امید و خسته ...تو باز غرور!تو بازم غرور
نميخوام بياي...نميخوام ميون تاريكي من تو حروم بشي
نمیخوام ازت....نمیخوام ازت مثه یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی
برو تا بزرگي، ميخوام كه فقط آرزوم بشي... آرزوم بشي
شیما...
بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.
نهایت هر چیزی همین ۱۰ تا بود.
از بابا بستنی که می خواستم ۱۰ تا می خواستم. مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود.
ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره ؟ نهایت دوست داشتن چندتاست؟
انگار خیلی هم حریصتر شدم ۱۰ تا بستنی هم کفافمو نمی ده !!!
اما می خوام بگم دوست دارم .... می دونی چقدر؟
به اندازه ی همون ۱۰ تای بچگی
اگر میدانستی چقدر دوستت دارم هرگز باران را بهانه ی نیامدنت نمی کردی
خوشكل ....

ايدين من....

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by <-BlogId->.blogfa.com










