ماکارونی
امروز
تشکر از سمیرا
این بخاطر تشکر از سمیراست چون زیاد سر می زنه و نظر میده http://www.animamundiweb.com.br/animamundi/calandra.nsf/0/ABB27BA1457D890A03256BD8006DEE5
حرف مفت!
تو روزايي كه هوا، پُرِ از مونوكسيده
تو روزايي كه كسي رنگ عشقو نديده
تو روزايي كه سرم، پُرِ از حرفاي مفت
چطوري براي عشق، ميشه يك ترانه گفت؟
توي اين خراب شده ،عشق يعني حرف مفت
يعني اون دوست دارم...كه بهار بهم نگفت!
اين روزا هر آشغالي، حرف عشقو مي زنه
اي خدا من عاشقم، ولي كي مثل منه؟
حرف مفت بسه ديگه، آدما دريا باشين
روي زخم جاي نمك، بذر عشقو بپاشين
عاقبت يه روز مياد، كه خدا خسته ميشه
در رحمت به روي، همه مون بسته ميشه
معنيِ اسممونو...(( آدم)) و معنا كنين!
به روي گرسنه ها دراتونو وا كنين!
عجبه! كه شعر من پُر شد از حرفاي مفت!
واسه اين كسي از عشق، دم نزد..چيزي نگفت!!
---------------
بچه سوسول!
زود به زود رفيق عوض مي كني و حال مي كني
دوسِت دارم هاي ما رو، زير پاهات چال مي كني
اوني كه رفيقته همين الان كنارته
اوني كه بهت ميگه تا هميشه به يادته
بذا تا برات بگم چه فرقي با من داره
كه تونسته توي قلبت بذر عشقو بكاره
بذا از روزي بگم كه اولين بار ديديش
موهاي خوشگلي داشت،شلوار لي، با تَهْ ريش!
تو برات مهم نبود دوسِت داره يا نداره!
اون يه حُسن گُنده داشت، اونم چي بود؟ مايه داره!
از شماره ي موبايلش فهميدي خود خودشه!
آخه صفر و نُه، دوازده يِكمي دختر كشه!
آره اون خودِ خودش بود يه پِرنس واقعي!
اومدي بجنبي اما ديدي كه دوسش داري!
Sms بازي شروع شد توي عشق و حال بودي
انگاري منتظر يك خبر محال بودي
منتظر بودي بگه: خانومي بيام خواستگاريت؟
تو شنيدي و يادت رفت، دوست خوب اوليت!
دوست خوبت من بودم اما به جاي يه موبايل
دستِ من خالي بود و حالا دارم ازت سوال:
عزيزم براي تو عشق مهمه يا كه پول؟
چرا از دلم بريدي واسه يه بچه سوسول؟
تو دونستي كه دلم فقط فقط براي توست
ولي خوب منو پيچوندي، باريكلا كار درست!
آخر شعر قشنگم واسه تو كف مي زنم!
يه روزي خودت مي فهمي كار درست فقط منم!
الهي كه زنده باشي خوشيِ تو آرزومه
پي پول مي گردم حالا عشق و عاشقي كدومه!؟
من و تنهايي و سيگار سر كوچه وايساديم
هر سه تامون دلامونو، آسون به باد داديم
پر شده از دود سيگار ريه هاي پاك من
نه ديگه! راهي نمونده تا روز جسد شدن!!!!
دود سيگار توي مغزم، خيمه زد كنار يادت!
دل من ول كن عشق نيست، انگاري هنوز مي خوادت !
من و تنهايي و سيگار ياد چشماي قشنگت
دوباره اومد تو يادم، حرفاي ناز دو رنگت
ما ديگه جدا نمي شيم، من و تنهايي و سيگار!!!
خداحافظ عشق پاكم!!، عاشقت: بي پولِ بي كار!!!!
((شاد باشيد سيگار هم نکشيد!))
چطوري دلت اومد كه سر كار بذاري ما رو؟
انگاري بردي ز يادت، هم منو و هم خدا رو
دل شكستن كه هنر نيست، تو هنرمندي عزيزم
چون مي خواي كه اين دلم رو، بشكنم به پات بريزم
رنگ چشات دروغ بود،قهوه اي بود نه مشكي
خودتم خوب نمي دوني، كه با من قهري يا آشتي!
تو كه چشمات رنگ عشق بود،قوطيِ رنگ حالا خاليست
توي درس بي مرامي، تو قبولي نمره تَم بيست!
رنگ چشات واسه من، مشكي يه تا هميشه
مشكل اينه: دروغات، فراموشم نميشه
رنگ چشات دروغ بود،قهوه اي بود نه مشكي
خودتم خوب نمي دوني، كه با من قهري يا آشتي!
گوگوش
نگاه ميکنم،نميبينم چشم مرا هوای تو پر کرده..
گوش ميکنم، نميشنوم گوش مرا صدای تو پر کرده..
ای چشم من بدون تو نابينا..ای گوش من بدون تو ناشنوا..
با من بمان هميشه !بمان با من!
رو جاهای که سیاهه کلیک رو بکشید تا ببینید رو هفته ۴ بهمن چند دفه کلیک کنید تا عکسارو ببینید
تا حالا شده دلتنگ بشي؟
تا حالا شده از ديدن بعضي چيزها دلت تنگ بشه؟
تا حالا شده بري پارك ملت و دلت ...؟
تا حالا شده آهنگهاي مسعود فردمنش رو گوش بدي و دلت ...؟
تا حالا شده اتوبوس ولوو ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده اسم شيراز و اصفهان رو جلوت بيارن و دلت ...؟
تا حالا شده وقتي قابلمه آبگوشت رو ميبيني دلت ...؟
تا حالا شده حافظ بخوني و دلت ...؟
تا حالا شده سوار موتور باشي و دلت ...؟
تا حالا شده باجه پست پيشتاز رو ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده تأتر خندهدار ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده آلبوم عكست رو نگاه كني و دلت ...؟
تا حالا شده ON بشي و دلت ...؟
تا حالا شده ديوارهاي خونهت رو ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده دو نفر رو دستتودست هم ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده روز تولدش نتوني ببينيش و دلت ...؟
تا حالا شده شمارهش رو بگيري و يهو يادت بيفته و دلت ...؟
تا حالا شده خوابش رو ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده با كسي تلفني حرف بزني و دلت ...؟
تا حالا شده اسمي رو زير لب زمزمه كني و دلت ...؟
تا حالا شده « اِلهي وَ رَبي مَن لي غَيرُك » بخوني و دلت ...؟
تا حالا شده اسم خدا رو به زبون بياري و دلت ...؟
تا حالا شده سياهيهاي محرم رو تو كوچهها ببيني و دلت ...؟
تا حالا شده بري بهشتزهرا و دلت ...؟
تا حالا شده دفتر خاطراتت رو بخوني و دلت ...؟
تا حالا شده اولين Chat رو مرور كني و دلت ...؟
تا حالا شده شعرهاي مصدق رو بشنوي و دلت ...؟
تا حالا شده بري سفر و دلت ...؟
تا حالا شده ...؟
تا حالا شده دلت تنگ بشه؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه حاضر باشي زندگيت رو بدي و فقط يه بار ديگه ببينيش؟ تا حالا شده براش نامه بنويسي و بندازي تو آب روون تا بهش برسونه؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه چرتوپرت بگي؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي كه يادت بره كي بودي و چي بودي؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگش بشي كه روز تولدش بري تو حافظيه و از صبح تا عصر بشيني؟ تا حالا شده اونقدر دلت تنگ باشه كه مريضي يادت بره؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگش باشي كه غرورت رو بشكني و جلوي همه گريه كني براش؟ تا حالا شده اونقدر دلت براش تنگ بشه كه بري رو پشتبوم و اسمش رو صدا بزني؟ تا حالا شده ... ؟
از روزي كه رفت، تنها چيزي كه بهش فكر ميكردم مرگ بود. هيچ چيز ديگهاي رو نه ميديدم و نه ميفهميدم. يادش به خير. چه روزهايي بود. از صبح تا شب رو پشتبوم مينشستم و به اوج آسمون نگاه ميكردم. همهش منتظر بودم يه مرد با شنل مشكي و دستاي لاغر با انگشتهاي دراز و باريك جلوم سبز بشه و بگه: نوبت شماست، بايد بريم. هر كاري ميخواستم بكنم سعي ميكردم از خطرناكترين راه ممكن انجامش بدم تا شايد رفتنم رو سريعتر كنه. مثلا وقتي ميخواستم از خيابون رد بشم، يهو ميپريدم جلوي ماشينها، چون دوست داشتم زيرشون له بشم. يا مثلا وقتي از پلههاي خونه پائين ميومدم خيلي سريع اين كار رو انجام ميدادم تا شايد بيفتم و سرم به جايي بخوره و ... . الآن كه به اون روزها فكر ميكنم، شاخ درميارم! كه چطوري زنده موندم!!! واقعا خواست خدا و خودش بود كه چيزيم نشد. تو اون روزها از همه بدم ميومد. حس ميكردم همه به چشم يه موجود نحيف نگاهم ميكنن و ميخوان با تمام وجودشون برام دل بسوزونن. با خدا قهر بودم، نماز نميخوندم. دوست داشتم ميشد خدا رو ديد و لمسش كرد تا بتونم حسابي بزنمش. هيچ جايي نميرفتم. از جمع فراري بودم و خلوتگاهم شده بود پشتبوم. با هيچكس حرف نميزدم، يعني كسي رو نداشتم تا باهاش حرف بزنم. من حتي خودم رو هم نداشتم. قيافهم شده بود مثل اجنه! لاغر، زرد، بيروح، بدون لبخند، دلگير و ... . جوري كه هر كس من رو ميديد با فرشته مرگ اشتباه ميگرفت. به هر طرفي نگاه ميكردم يه جاي خالي ميديدم. حتي وقتي تو آينه نگاه ميكردم، بازم جاي خالي وجود داشت. خيلي سخت بود. خيلي فكر كردم. تنها نتيجهاي كه گرفتم اين بود:
من بايد بميرم.
ميدونستم هر آدمي براي خودش يه نوع مرگ ايدهآل داره كه دوست داره اونجوري بميره. من هم مرگ ايدهآلم رو مشخص كرده بودم. دوست داشتم يا تو يه جاده تصادف كنم و بعد از يه ربع جون دادن بميرم، يا اينكه برم كوه و از اون بالا پائين بيفتم و همه چيز تموم بشه. ميدونستم كه اين دو نوع مرگ، خيلي برام ارزش داره و هيچ راه ديگهاي رو نميتونستم قبول كنم، حتي خوردن سيانور. يكي دو بار به مسافرت رفتم تا شايد تو راه اون اتفاقي كه دوست داشتم بيفته و به اون چيزي كه ميخواستم برسم، اما نشد. براي همين تصميم گرفتم نوع دوم مرگ ايدهآل رو تجربه كنم. تصميم گرفتم به كوه برم و از اون بالا قل بخورم و برم اون بالا بالاها. تصميم خودم رو گرفته بودم. ميخواستم يه روز يكشنبه به كوه برم و بعدش هم ... . حتي وصيتنامهم رو هم نوشته بودم. شب قبل از روز موعود خوابش رو ديدم. خواب ديدم جلوم واستاده و هيچ حرفي نميزنه. با خوشحالي بهش گفتم: فردا ميام پيشت، ديگه دلتنگيهامون تموم شد! يهو چنان سيلياي به گوشم زد كه دردش رو تو خواب هم چشيدم. برق از سه فازم پريد. اشك تو چشماش جمع شد و گفت:
« خيلي بيشعوري. خيلي نفهمي. مگه تو نبودي كه هميشه ميگفتي بالاتر از من و تو، خداي ماست؟ مگه هميشه نميگفتي اين خداست كه ما رو به هم رسونده؟ مگه تو نبودي كه هميشه ميگفتي اللهم لا اجد مفرا مما كان مني؟ مگه تو نميگفتي اللهم لايمكن الفرار من حكومتك؟ مگه تونبودي كه براي هر كاري از من نظر ميخواستي و به قول خودت اجازه ميگرفتي؟ پس چي شد؟ حالا كارت به جايي رسيده كه تو كار خدا دخالت ميكني؟ حالا ديگه بدون نظر و اجازه من تصميم ميگيري؟ اگه من نيستم به خاطر اينه كه خدا اينطور خواسته. اگه از هم جدا شديم به خاطر اينه كه صلاحمون اين بوده. فكر كردي من خيلي خوشحالم از اين جدايي؟ فكر كردي اينجا به من خيلي خوش ميگذره؟ نه بچه جون. منم دل تنگ توام. منم دلم ميخواست پيش تو باشم. اما نشد. دليل نميشه تو با خودت اين كارها رو بكني. دليل نميشه تو دست از زندگيت بكشي. ببين سپهر. مگه تو هميشه نميگفتي من تو قلبتم؟ پس من الآن هم هستم. من تو قلبتم. »
صبح كه از خواب بيدار شدم يه حس خوبي داشتم. حس ميكردم مردهم. حس ميكردم به اون چيزي كه ميخواستم رسيدم. از اون روز به بعد به زندگي عاديم برگشتم. هنوزم كه هنوزه دارم زندگي ميكنم. بدون اون، و با اون. بعضي وقتها خيلي دلم براش تنگ ميشه، اونقدر كه حاضرم همه چيزم رو بدم و ببينمش، اما نه از اون راهي كه من انتخاب كرده بودم، بلكه از راهي كه اون گفته. مياد به خوابم. خيلي خوش ميگذره. ميدونم كه خدا خواسته كه اينجوري همديگه رو ببينيم. براي همين هم هميشه به درگاهش شكرگزاري ميكنم. حالا فهميدهم كه از من غافل نيست و هميشه به فكرمه. نه تنها به فكر من، بلكه به فكر همه بندههاشه. حتي بندههاي بدش. حتي اونايي كه باهاش قهر ميكنن. خدا منت ميكشه. چون بندههاش رو دوست داره. خدا مهربونه. خيلي. فقط بايد اين رو درك كني و قبول داشته باشي.
حالا تو هم دو قدم با مرگ فاصله داري. قدم اول پيدا كردن مرگ ايدهآل، و قدم دوم اجازه گرفتن از اوني كه ميخواي با مردن بهش برسي. به نظر من قدم اول رو راحت ميشه برداشت، اما قدم دوم ... محاله. من كه نتونستم قدم دوم رو بردارم. اميدوارم تو هم نتوني.
زندگي خيلي سخته. مخصوصا اگه تنها باشي و كسي نباشه تا دركت كنه. ميدونم خيلي سخته ميون آدمها باشي و از بودنت لذت نبري. ميدونم خيلي مشكله دروغي خنديدن، دروغي خوش بودن، دروغي دوست داشتن. ميدونم دلتنگي چه طعمي داره. ميدونم جدايي چه اندوهي رو با خودش به دل آدم مياره. ميدونم. دركت ميكنم. چون منم همه اينها رو تجربه كردهم و ميكنم. اما چارهاي نيست. بايد تحمل كرد تا روزي كه همه چيز درست بشه. اون روز ممكنه نزديك و يا خيلي دور باشه، اما مهم اينه كه تو ايمان داشته باشي به اون روز. مهم اينه كه تو دلت قرص باشه كه اون روز ميرسه. روزي كه همه چيز قشنگ بشه. خوب به اتفاقات اطرافت دقت كن. هيچ چيزي رو از قلم ننداز. سعي كن اون روز رو خودت كشف كني، هرچي زودتر. اون روز رو بايد خودت درك كني. پس بهتره سخت نگيري و از دروازه دنيايي كه خودت ميخواي بسازيش، وارد بشي. مطمئن باش موفق ميشي.
برات دعا ميكنم. چون خيلي به خودم نزديك ميبينمت. چون يه جورايي همدردتم و تو هم. برات دعا ميكنم كه عشق نه، بلكه دوست داشتن تو دلت بشينه، برات دعا ميكنم كه دنيات به زيبايي باغ بلورين رؤياهات باشه. اما بدون، كه اين دنياي زيبا رو خودت بايد بسازي. نه من، نه پدرت، نه نامادريت، نه دوستات، نه اقوامت و نه هيچ كس ديگه. خودت و فقط خودت.
بيبيم هميشه ميگه: اگه ميخواي يه نفر رو بشناسي، اجازه بده خوب حرف بزنه و خودش رو نشون بده، مطمئن باش كه پي به نهادش ميبري. قبل از اينكه پيشنهادي به من بدي، يكي دو بار مفصل با هم صحبت كرديم، هم من حرف زدم و هم تو. هم من سعي كردم خودم رو (يعني قسمتي از خودم رو كه لازم بود تو ببيني) نشون بدم و هم تو (خواسته يا ناخواسته) قسمتي از وجود خودت رو نشون دادي. از همون موقع فهميدم كه اراده و پشتكار زيادي داري و تمام تلاشت رو ميكني تا به اون چيزي كه ميخواي برسي. از همون موقع فهميدم كه فوقالعاده انرژيكي و فعال. فهميدم كه به قول خودمون اهل دلي و عاشق مسلك. اون مقدار آشنايي براي من كافي بود و ميتونستم به عنوان يه دوست و همكار تو زندگيم قبولت كنم. يعني دقيقا همون چيزي كه بهت گفتم و فكر كنم تو برداشت ديگهاي كردي. چند وقتي گذشت تا اينكه بهم پيشنهاد همكاري دادي، اما كاش هيچ وقت بهم پيشنهاد نميدادي، تا ميتونستيم مثل دو تا دوست، همفكر و همصحبت باشيم. از وقتي بحث كار پيش اومد، حرفهايي رو از تو شنيدم كه هنوزم باورم نميشه تو اون حرفها رو زده باشي. تويي كه هميشه دلتنگ عشقت بودي و براي نگه داشتنش، اون همه تلاش ميكردي. تويي كه كتاب زندگي من رو (هرچي هم كم و به قول خودم، 10 صفحهشو) خونده بودي. تويي كه ميدونستي چي كشيدهم و چي دارم ميكشم. نه. نميتونم باور كنم تو همون آدمي. تو عوض شدي. تو به خاطر اينكه با يه نفر لج كني و بتوني بسوزونيش، قدم تو راه ديگهاي (چه خوب، چه بد) گذاشتي و خودت رو غرق در كار ديگهاي كردي. كاري كه ازش راضي هستي و به قول خودت بهش علاقهمندي. تو اين كار رو كردي تا پا رو عشقت بذاري، تا فراموشش كني، تا به قول خودت عوض بشي. اما دوست خوبم، يادت نره كه با اون عشق هم يه روزي خوش بودي، فراموش نكن كه يه روزايي همه دلخوشيت ديدن عشقت بود. اين درست كه عشقت بهت بد كرد و تنهات گذاشت. اما دليل نميشه كه چون تو (به هر دليلي) ميخواي پا رو عشقت بذاري، بقيه هم مثل تو رفتار كنن. اين خودخواهيه كه من به كسي بگم بادام نخور، چون خودم يه بار خوردم و تلخ بوده. اين چند وقت به من حرفهايي زدي كه واقعا ناراحت كننده بوده. تو براي متقاعد كردن من حتي سعي كردي از احساساتم استفاده كني. اين دردناكترين حرفيه كه من تو اين مدت از تو شنيدم:
Mohammad to miyaee pish man .ejazato gereftam.man iman daram ke miyaee.shak nadaram. To miyaee.To miyaee.To miyaee.
اينها حرفهاييه كه تو براي من فرستادي. اوج بيرحمي و خودخواهي. نميدونم چرا اين حرفها رو زدي، اما از همون شب، از اينكه حرفهاي دلم رو بهت زدم، پشيمونم كردي. تو دلم، عشقم، يارم، زندگيم و همه دلخوشيم رو به بازي گرفتي. خيلي دوست دارم بدونم چه فكري كردي كه به من ميگي اجازه من رو گرفتي؟ اجازه از كي؟ چطوري؟ نميدونم چي گفتم و چه كاري كردم كه اينجوري خودت رو به يار من نزديك ميبيني كه بخواي ازش اجازه بگيري. خود من فقط براي يه كار ازش اجازه خواستهم كه اونم بهم نداده. اين حرفهايي كه تو به من زدي رو معمولا يا به بچههاي كوچيك ميزنن، يا به ديوونههاي احمق. اما دوستم، من نه بچهام نه ديوونه. من يه آدمم با يه سري علائق، با يه دنيا تو دلم. من يه آدمم كه براي خودم ايدهآلهايي دارم. ميخواي بگم ايدهآلترينم چيه؟ اينه كه زودتر برسم به يارم. واقعا متاسف و پشيمونم كه اون روز باهات درددل كردم. تو براي اينكه به دوستات ثابت كني ميتوني يه كاري رو انجام بدي، احساسات من رو مسخره خودت كردي. كاري كه تا حالا هيچكس نكرده بود. بهت گفتم ميخوام تغيير كنم، اما يادم نمياد گفته باشم چه تغييري و چطوري؟ چرا فكر كردي كه بايد با دنيايي كه بهش تعلق دارم خداحافظي كنم و تغيير كنم؟ و اصلا چرا فكر كردي كه تو بايد اين تغيير رو ايجاد كني؟ چي باعث شد فكر كني كه من احتياج به يه جمع صميمي دارم؟ چرا با من مثل ديوونههاي زنجيري رفتار كردي؟ اين مدت حسابي براي خودت فكر كردي، نتيجه و تصميم گرفتي و به تصميمهات عمل كردي. تو اين مدت خيلي حرفهات رو تحمل كردم، حرفهايي كه مثل خنجر به دلم نشست اما به احترام خودت و دوستات جيك نزدم و هرچي گفتين انجام دادم. اما نميتونم پا رو اعتقاداتم بذارم، من نميتونم پا روي عشقم بذارم، من لجبازي بلد نيستم. من دنيايي رو كه توش دارم زندگي ميكنم دوست دارم. من همه دوستام رو دوست دارم. همه اونايي كه بهشون تعلق خاطر دارم رو ميپرستم. شايد بگي من ديوونهام كه با عشقي كه نيست، عشقبازي ميكنم، اما اون عشق براي تو و براي ديگران نيست، اما براي من هست و خواهد بود. اينجا رو هم فقط به خاطر اون درست كردم. اينجا خلوتگاه منه. جاييه كه باهاش حرف ميزنم، براش درد دل ميكنم، اينجا رو درست كردم تا اون كاري رو انجام بدم كه اون دوست داشت. يعني نوشتن. من تغییر کردم. اما نه اون تغییری که تو فکر می کردی. بلکه اون تغییری که لازم بود.
و اما تو ... ديگه بسه. ديگه نميخوام راجع به پيشنهادت حتي فكر كنم. من اوني نيستم كه فكر ميكني. من نميخوام تو جمع باشم. من اصلا علاقهاي به تغيير كردن مثل تو ندارم. هركس يه اخلاقي داره. و اخلاق من اينجوريه. لطفا ديگه از كار با من حرف نزن. برا آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم بتونی بقیه دیوارها رو تکون بدی. اما همونطور که گفتم، این دیوار تکون نمی خوره.
ممنونم. ببخشيد اگه حرفام ناراحت كننده بود.
بيبيم هميشه ميگه: اگه ميخواي يه نفر رو بشناسي، اجازه بده خوب حرف بزنه و خودش رو نشون بده، مطمئن باش كه پي به نهادش ميبري. قبل از اينكه پيشنهادي به من بدي، يكي دو بار مفصل با هم صحبت كرديم، هم من حرف زدم و هم تو. هم من سعي كردم خودم رو (يعني قسمتي از خودم رو كه لازم بود تو ببيني) نشون بدم و هم تو (خواسته يا ناخواسته) قسمتي از وجود خودت رو نشون دادي. از همون موقع فهميدم كه اراده و پشتكار زيادي داري و تمام تلاشت رو ميكني تا به اون چيزي كه ميخواي برسي. از همون موقع فهميدم كه فوقالعاده انرژيكي و فعال. فهميدم كه به قول خودمون اهل دلي و عاشق مسلك. اون مقدار آشنايي براي من كافي بود و ميتونستم به عنوان يه دوست و همكار تو زندگيم قبولت كنم. يعني دقيقا همون چيزي كه بهت گفتم و فكر كنم تو برداشت ديگهاي كردي. چند وقتي گذشت تا اينكه بهم پيشنهاد همكاري دادي، اما كاش هيچ وقت بهم پيشنهاد نميدادي، تا ميتونستيم مثل دو تا دوست، همفكر و همصحبت باشيم. از وقتي بحث كار پيش اومد، حرفهايي رو از تو شنيدم كه هنوزم باورم نميشه تو اون حرفها رو زده باشي. تويي كه هميشه دلتنگ عشقت بودي و براي نگه داشتنش، اون همه تلاش ميكردي. تويي كه كتاب زندگي من رو (هرچي هم كم و به قول خودم، 10 صفحهشو) خونده بودي. تويي كه ميدونستي چي كشيدهم و چي دارم ميكشم. نه. نميتونم باور كنم تو همون آدمي. تو عوض شدي. تو به خاطر اينكه با يه نفر لج كني و بتوني بسوزونيش، قدم تو راه ديگهاي (چه خوب، چه بد) گذاشتي و خودت رو غرق در كار ديگهاي كردي. كاري كه ازش راضي هستي و به قول خودت بهش علاقهمندي. تو اين كار رو كردي تا پا رو عشقت بذاري، تا فراموشش كني، تا به قول خودت عوض بشي. اما دوست خوبم، يادت نره كه با اون عشق هم يه روزي خوش بودي، فراموش نكن كه يه روزايي همه دلخوشيت ديدن عشقت بود. اين درست كه عشقت بهت بد كرد و تنهات گذاشت. اما دليل نميشه كه چون تو (به هر دليلي) ميخواي پا رو عشقت بذاري، بقيه هم مثل تو رفتار كنن. اين خودخواهيه كه من به كسي بگم بادام نخور، چون خودم يه بار خوردم و تلخ بوده. اين چند وقت به من حرفهايي زدي كه واقعا ناراحت كننده بوده. تو براي متقاعد كردن من حتي سعي كردي از احساساتم استفاده كني. اين دردناكترين حرفيه كه من تو اين مدت از تو شنيدم:
Mohammad to miyaee pish man .ejazato gereftam.man iman daram ke miyaee.shak nadaram. To miyaee.To miyaee.To miyaee.
اينها حرفهاييه كه تو براي من فرستادي. اوج بيرحمي و خودخواهي. نميدونم چرا اين حرفها رو زدي، اما از همون شب، از اينكه حرفهاي دلم رو بهت زدم، پشيمونم كردي. تو دلم، عشقم، يارم، زندگيم و همه دلخوشيم رو به بازي گرفتي. خيلي دوست دارم بدونم چه فكري كردي كه به من ميگي اجازه من رو گرفتي؟ اجازه از كي؟ چطوري؟ نميدونم چي گفتم و چه كاري كردم كه اينجوري خودت رو به يار من نزديك ميبيني كه بخواي ازش اجازه بگيري. خود من فقط براي يه كار ازش اجازه خواستهم كه اونم بهم نداده. اين حرفهايي كه تو به من زدي رو معمولا يا به بچههاي كوچيك ميزنن، يا به ديوونههاي احمق. اما دوستم، من نه بچهام نه ديوونه. من يه آدمم با يه سري علائق، با يه دنيا تو دلم. من يه آدمم كه براي خودم ايدهآلهايي دارم. ميخواي بگم ايدهآلترينم چيه؟ اينه كه زودتر برسم به يارم. واقعا متاسف و پشيمونم كه اون روز باهات درددل كردم. تو براي اينكه به دوستات ثابت كني ميتوني يه كاري رو انجام بدي، احساسات من رو مسخره خودت كردي. كاري كه تا حالا هيچكس نكرده بود. بهت گفتم ميخوام تغيير كنم، اما يادم نمياد گفته باشم چه تغييري و چطوري؟ چرا فكر كردي كه بايد با دنيايي كه بهش تعلق دارم خداحافظي كنم و تغيير كنم؟ و اصلا چرا فكر كردي كه تو بايد اين تغيير رو ايجاد كني؟ چي باعث شد فكر كني كه من احتياج به يه جمع صميمي دارم؟ چرا با من مثل ديوونههاي زنجيري رفتار كردي؟ اين مدت حسابي براي خودت فكر كردي، نتيجه و تصميم گرفتي و به تصميمهات عمل كردي. تو اين مدت خيلي حرفهات رو تحمل كردم، حرفهايي كه مثل خنجر به دلم نشست اما به احترام خودت و دوستات جيك نزدم و هرچي گفتين انجام دادم. اما نميتونم پا رو اعتقاداتم بذارم، من نميتونم پا روي عشقم بذارم، من لجبازي بلد نيستم. من دنيايي رو كه توش دارم زندگي ميكنم دوست دارم. من همه دوستام رو دوست دارم. همه اونايي كه بهشون تعلق خاطر دارم رو ميپرستم. شايد بگي من ديوونهام كه با عشقي كه نيست، عشقبازي ميكنم، اما اون عشق براي تو و براي ديگران نيست، اما براي من هست و خواهد بود. اينجا رو هم فقط به خاطر اون درست كردم. اينجا خلوتگاه منه. جاييه كه باهاش حرف ميزنم، براش درد دل ميكنم، اينجا رو درست كردم تا اون كاري رو انجام بدم كه اون دوست داشت. يعني نوشتن. من تغییر کردم. اما نه اون تغییری که تو فکر می کردی. بلکه اون تغییری که لازم بود.
و اما تو ... ديگه بسه. ديگه نميخوام راجع به پيشنهادت حتي فكر كنم. من اوني نيستم كه فكر ميكني. من نميخوام تو جمع باشم. من اصلا علاقهاي به تغيير كردن مثل تو ندارم. هركس يه اخلاقي داره. و اخلاق من اينجوريه. لطفا ديگه از كار با من حرف نزن. برا آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم بتونی بقیه دیوارها رو تکون بدی. اما همونطور که گفتم، این دیوار تکون نمی خوره.
ممنونم. ببخشيد اگه حرفام ناراحت كننده بود.
همه ما تو زندگيمون كسي رو داريم كه هميشه بهش فكر ميكنيم. كسي كه تو ناراحتيها كنارمونه و بهمون دلگرمي ميده. كسي كه چهرهش هر لحظه جلوي چشمامونه. كسي كه نميتونيم ناراحتيش رو ببينيم. كسي كه دلخوشيمون ديدنشه. كسي كه شنيدن صداش آروممون ميكنه. كسي كه با حضورش همه غم و غصههامون يادمون ميره. كسي كه حرفاش به دلمون ميشينه. كسي كه دستاش گرمابخش زندگيمونه. كسي كه بوسههاش روحمون رو تازه ميكنه و كسي كه دوستش داريم. همه ما تو يه روز از سال به كسي كه دوستش داريم هديه ميديم، تا بهش بگيم كه دوستش داريم. اما بقيه روزهاي سال چي؟
دوستت دارم. خيلي. اونقدر كه هيچوقت نميتوني فكرش رو هم بكني. من هم مثل بقيه، تو يه روز از سال به تو هديه ميدم، تا دوست داشتنم رو نشونت بدم. اما تو بقيه روزهاي سال ... اذيتت ميكنم، ناراحتت ميكنم، اشكت رو درميارم، غرورت رو ميشكنم، مجبورت ميكنم كارهايي رو بكني كه دوست نداري، بهت شك ميكنم، باهات قهر ميكنم، برات ناز ميكنم، باهات شوخيهايي ميكنم كه ناراحت ميشي، قريحه نوشتنت رو خشك ميكنم، تا ديروقت تو خيابون نگهت ميدارم، صبح زود زنگ مي زنم و از خواب ميپرونمت، مزاحم كار كردنت ميشم، پشت موتور ميشونمت، تنت رو كبود ميكنم، براي زندگيت تصميم ميگيرم، ميگم اين كار رو بكن اين كار رو نكن، يه عالمه غصه تو دلت ميشونم، از دوستات بد ميگم، به جونت غر ميزنم و ... .
دوستم داري. ميدونم. اما نميدونم چقدر. تو هم مثل بقيه، تو يه روز از سال به من هديه ميدي. اما تو بقيه روزهاي سال ... مياي ديدنم، به همه حرفام گوش ميدي، ميذاري باهات درددل كنم، كارهاي بدم رو ميبخشي، بداخلاقيهام رو فراموش ميكني، دستام رو ميگيري تو دستت، با من زشت تو خيابون راه ميري، هر وقت من بگم قليون ميكشي، هر جا من بگم ميريم، بعضي وقتها كه جيبم خاليه به روم نمياري، ناراحت ميشي اما ناراحتم نميكني، عصباني ميشي اما به روي خودت نمياري، خسته ميشي اما نشون نميدي، پا به پاي من اشك ميريزي، تو بغل خودت ميخوابونيم، تو مشكلاتم كنارمي، وقتي يكي ميفرستتم دنبال نخود سياه ميفهمي و ناراحت ميشي، وقتي زخم و زيلي ميشم از همه زودتر ميفهمي، برام دعا ميكني، از نوشتههام تعريف ميكني، تو كارها راهنمائيم ميكني، به فكر آيندهمي، اشكامو پاك ميكني، تحملم ميكني و ...
حالا خودت بگو. من رفيقم يا تو؟
دوستت دارم. هميشه به يادتم. تو هم اگه گوشه دلت يه جاي خالي بود به يادم باش. بيبهانه ياد من باش
ادامه مطلب
ادامه مطلب
اینا ادامه دارن
ادامه مطلب
ادامه مطلب
فری عشق من
سلام امدین ،خوش امدین حتما نظر بدین مشکی بمونید
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by <-BlogId->.blogfa.com


































